:دی

نوشتن
نویسنده : نوا - ساعت ٥:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٥
 

بی هدف می خوام بنویسم ، نکته ی جالب اینه که توی تاکسی نشسته بودم و مردی که کنارم نشسته بود ، بوی تعفن می داد . این بوی بد واقعا منو ترغیب کرد که بنویسم برای وبلاگ کم مخاطبم.یعنی جایی که خیلی به ندرت کسی گذرش بهش می افتد و خوب نوشتن توش مسخره و بی فایده بنظر می رسه. چون من انسانم، مقتضیات سنمم حکم می کنه امید وار باشم. به عنوان یک انسان ما همه دوست داریم حرف بزنیم شاید اصلا این که حرففمون شنیده بشه برامون مهم نباشه مسأله اکثر اوقات ابزار احساسات درونیه...و اینکه آدم همیشه امیدوار گذر یه رهگذر بهش بیفته و ببینه .....اونوقته که واقعا لذت بخش میشه قضیه...


 
 
man ezafiam-
نویسنده : نوا - ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦
 

man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-vman ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-


 
 
که چی؟
نویسنده : نوا - ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٩
 

نمی دونم چرا وقتی از یه حدی بیشتر در کانون گرم خانواده حضور پیدا می کنم،کونم بد جوری می سوزه..چرا من نمی تونم قدر ننه و بابای گرامی رو اونطور که شاید بدونم؟

قضیه انتقاده! این که در قالب دو عدد روشن فکر به سان سارتر و دوبوار می خوان بهت بفهمونن که گهی نمیشی! خوب گه شدن یا نشدن این است مسئله!

این همه زور بزنی درس بخونی که آخرش بگن یه گهی شدی؟من ترجیح می دم باغبون بشم کسی که گُه شدگان رو به پای گلهای قشنگش می ریزه....آنچه ما کود می خوانیم.  آِیا لذت بردن در زندگی در گهی شدن؟این مدرک کزایی چیه که همه به سان سگی که دنبال استخوان می گرده دنبالشن؟!!!!!

بگذار بگذرد ببینیم این دوستان تحصیل کرده چه قدر از زندگی لذت می برن و باغبون داستان چه قدر...


 
 
میم، ر ،گاف
نویسنده : نوا - ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

نمی دانم...مرگ چیست.این عجیب پدیده ی پنهان ناشناخته که در سرم جز سه حرف "میم" "ر" "گاف" تصیویر دیگری ندارد...و زندگی این دگر پدیده که آن را نیز نمی شناسم و تصویرش تنها کلمه ایست در سرم: نمرده! آن هم هنوز!


 
 
خواسته ای از ته دل
نویسنده : نوا - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

امتحان جبری فوق افتضاح داده ام..گرچه اینگونه به نظر میرسد که همه باسن بر برگه ها نهاده و آنهارا قهوه ای ساخته ایم.خوسته ای از ژرفای وجودم بر خاسته و آن این است که جسمی سخت را با قدرت هر چه تمام در به ما تحت معلم جبر فرو کنم،همچون آرش کمان گیر جان در کاکتوسی کرده و آن را آنجا که سزد فرو برم....

 


 
 
بدون انتظار
نویسنده : نوا - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
 

به سان بادیه ای خشک،بی علف

دگر نه انتظار باران

نه انتظار رهگذر

آنچه بر من روید تنها خار است

ریشه اش ژرف در وجودم چنگ می زند

آن روز می رسد که سر به سر خار میشوم

نه انتظار باران نه انتظار رهگذر


 
 
تو به من می خندی
نویسنده : نوا - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٤
 

تو به من می خندی

به من و زندگیم

به چنین حالت شوریدگیم

کز پس عشقی کوچک،چنین بی تب و تاب

فوران می کنم و چو ببینم رخ خندان تو را

رام می گردم باز...

تو نمی دانی احساس مرا

تو نمی فهمی آواز مرا

این نوایی که ز دل بر می خیزد

می لرزد

جویباری ز اشک بر رخم جاری می سازد...

 


 
 
تعریف آزادی جسمی
نویسنده : نوا - ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٢/۱۳
 

وقتی ما انقلاب میکنیم، کشته و زخمی میدیم و آخر سر به آزادی میرسیم، این آزادی رو با روهمون تجربه میکنیم.این آزادی برای جسمِ ما به معنای واقعی مفهوم نداره.

و اما اونچیزی که میخوام ازش هرف بزنم زادیِ جسمی که ما خداوکیلی با جسممون تجربش میکنیم.این اتفاق روزانه برای همه ی ما می افتد اما ما اینقدر درگیر چیزای دیگه هستیم،که اگه ازمون بپرسن اهساسمون راجه به این تجربه چیه میگیم نمیدونیم!

هسی که وقتی تویِ دستشویی نشستیم آروم وباوقار اما یه مشکلی هست یه یه چیزی توی دلمون گیر کرده و ما بت تمام وجود میخوایم زور بزنیم که بندازیمش بیرون!با تمام قوا به جلو !برو برو! و بلخره...

آزادی رو با تمامِ وجود هس میکنیم .هس رهایی هس پرواز! و بزی وقتا هتی سدای سیفنم نمیتونه از این هال بیارتت بیرون و فقت وقتی یکی درو با لگد وا کرد می فهمی که باید به دیگرانم اجازه بدی که این هسو تجربه کنن،این آزادیِ جسمی رو!

(قسمتی از شاگرد زبون باز  که دارم روش کار می کنم)


 
 
← صفحه بعد