نویسنده :
نوا - ساعت ۸:٢٥ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢۳
دیگه دیدن عدد 0 تو قسمت نظرات برام کاملا عادی شده...آدما تنهان،میان به دنیای مجازی که دوست پیدا کنن چون آدمای دور و برشون دیگه واسشون عادی شدن. دنبال آدمی می گردن که اون سر دنیا باشه یا چه بسا نزدیک ...فقط بتونه درکشون کنه.
منم مثل بقیه تو این دنیای متنوع پی دوست می گردم پی یه آدم درک کن. اما احساس می کنم نامرئیم،دیده نمی شم. در واقع اینم دیگه برام عادی شده. چند وقتی بود همش نگران این بودم که ملت راجع به من چی فکر می کنن..اما بعد سر و کله ی جمله ی فوق العاده ای پیدا شد که میگه " شما نگران فکری که دیگران درباره ی شما میکنند نخواهید بود ،اگر بدانید که آن ها به ندرت این کار را می کنند."
ما همه برای اونایی که می خوایم نامرئی هستیم و اونایی که اصلا متوجهشون نیستیم ما رو میبینن و همینطور اونا برای ما نامرئیند...جالب این جاست که دنیا با این همه تنهایی و نبودن آنچه می خوایم بازم قابل تحمله. در واقع شاید اگه غیر از این می بود خسته کننده تر و غیر فابل تحمل تر می شد.
همیشه چیزی هست که دنبالش بگردیم اما بعضی وقتا اینم دیگه عادی میشه و ما یادمون می ره پی چی هستیم. دست کم من که یادم میره...اما وقتی هم که یادم میاد بازم حال و روزم همونه چون من همیشه دنبال چیزی هستم و این قضیه عادیه
عادی های زندگی آدم زیاد و زیاد تر میشن و هر چه می خوای تنوع ایجاد کنی تنوع هم میشه عادی و اونوقته که کارت تمومه....گمونم تا رسیدن به اون مرحله بازم وقت دارم.
نویسنده :
نوا - ساعت ٢:٤۸ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱۳
تیغ هایش به مانند تیر برنده بود و سال ها انتظار آغوشی گرم را می کشید. نا خواسته چه کینه ها در دل های بسیار کرده بود. نگاه ملتمسانه اش سال ها زیر تیغ ها پنهان مانده بود.
مرا در آغوش گیرید...فقط برای چند لحظه...
به گمانم سال هاست کاکتوس ها گدایی آغوش می کنند..
دوست دارم روزی سر بر بالین یکی از آن ها بگذارم. آری این زیباترین مرگ هاست و چه فداکارانه مرگیست. دوست دارم با دستان زمخت و برنده اش مرا در آغوش بگیرد موهایم را با پوست خشک سینه اش نوازش کند....آنگاه است که رود های سرخ از بدن سردم سرازیز می شوند و کاکتوس که پس از سال ها کسی را در آ غوش گرقته اشک خون جاری می سازد و خاک بیابان را سیراب می کند....
نویسنده :
نوا - ساعت ٢:٢٠ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩
این راه راست سرامدن نزدیک و من
چو گمگشته ای در شب
کور کورانه،
دست ها در پی هیچ می جنبانم.
آگاهم از آن که به تاریکی نخواهم یافت راهم و تنها در این شب تار
چاهیست در کمین و نه دیگر هیچ
سکوت مرگبار این شب شکستن نتوانم و اما
به سان لال زبانی به امید غریب
فریاد می زنم....
نعره ام وجودم را فرا گیرد و لرزم
نعره ی سکوت بلندی بدون نهایت...
به سان کوه بلندی که آفتاب طلوع کردن از آن نتواند ...
این راه سرامد راه است....
نویسنده :
نوا - ساعت ۱:۳٥ ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٩
حماقت واژه ایست که در آزار دهنده ترین حالت از جانب خود فرد به وی ابلاغ می شود.
در این حالت این واقعیت تلخ از عمیق ترین ضمایر انسانی نیز پنهان نمی ماند و فرد خود را در دره و یا بن بستی بدون راه گریز احساس میکند. چنانچه این واژه از فردی دیگر به او نسبت داده شود سنگینی بار معنوی این کلمه کمتر خواهد بود از آنجا که حتی اگر وی بپذیرد که احمق است عاملی درونی این امر را انکار می کند عاملی که هر صفت منفی را که از دنیای بیرونی فرد به داخل ابلاغ می شود بی معنی می داند و در صدد دفاع از شخص بر می آید.این حمایت درونی،هرچند جزئی از شدت این واژه و یا هر مفهوم غیر مثبتی می کاهد در نتیجه فرد در فشار روحی کمتری واقع می شود و به کمک عاملی درونی و غالبا نا خود آگاه تلخی واقعیت را کمتر حس می کند.
نویسنده :
نوا - ساعت ٩:۱٤ ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٥
حال من مضحک است.در انتظار بهبودیم اما ای انتظار نیز بسی مضحک می نماید.مسخره و مضحک.پوچ و بی معنی،آن روز شاید رسد که بر این نوشته ها بخندم.امروز هم می خندم بلندتر عمیق تر...به حال خودم به زندگی که ادامه ی آن هر روز سخت تر از قبل است.
به من بگو چرا تفنگ کوچکی را بر شقیقه ی خود نگذارم و چرا ماشه را نکشم؟
بودن من ترا چه باک و همینطور نبودنم را..
از مرگ می ترسم،ناشناخته ایست و ناشناخته ها ترسناک...چنانچه مرگ پایانی بدون شروع است...پس تامل نباید کرد.اما چه کسی می داند چه تضمینی برای این فکر وجود دارد؟
بگذار بگذرد....
نویسنده :
نوا - ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ روز ۱۳٩٠/۳/٢٦
man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-vman ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-man ezafiam-
نویسنده :
نوا - ساعت ۱۱:۳٦ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
نمی دانم...مرگ چیست.این عجیب پدیده ی پنهان ناشناخته که در سرم جز سه حرف "میم" "ر" "گاف" تصیویر دیگری ندارد...و زندگی این دگر پدیده که آن را نیز نمی شناسم و تصویرش تنها کلمه ایست در سرم: نمرده! آن هم هنوز!
نویسنده :
نوا - ساعت ۱۱:٢٠ ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٢٦
امتحان جبری فوق افتضاح داده ام..گرچه اینگونه به نظر میرسد که همه باسن بر برگه ها نهاده و آنهارا قهوه ای ساخته ایم.خوسته ای از ژرفای وجودم بر خاسته و آن این است که جسمی سخت را با قدرت هر چه تمام در به ما تحت معلم جبر فرو کنم،همچون آرش کمان گیر جان در کاکتوسی کرده و آن را آنجا که سزد فرو برم....
← صفحه بعد